<$BlogRSDUrl$>

Tuesday, December 30, 2003

من و تو ياس يك باغيم

كه هر دم شاخه اي از عشق مي كاريم

تو اي زيبا ترين ازاده

اي رويا

نمي داني مگر ايا

كه راه عشق بايد رفت بي پروا

كدامين حكمران است

كه فريادش تپش هاي دلت را

بي صدا كردست

تو گويي باغبان خواب است

ولي نه

باغبان هر گز نمي خوابد

و او هم

شاهد دزديدن گل بوته هاي عشق

بر شاخسار ابي احساس مي باشد



|

Sunday, December 28, 2003

*** ويرانه شهر بم ***



باز هم يك بار ديگه طبيعت خشم و قهر دهشتبارش رو به همنوعان بي گناهمون نشون داد.

يه امتحان طاقت فرساي ديگه بعد از 13 سال كه از زلزله رود بار مي گذره.

خدايا چه سنگينه اين فاجعه چه تحمل و صبري لازم داره اين درد عظيم.

خدايا خيلي سخته كه ببيني يك شبه و در عرض 12 ثانيه همه عزيزانت رو همه هستيت رو همه زندگيت رو از دست دادي و بي پناهي رو با تك تك سلولهات حس كني
خيلي تلخه كه بفهمي همه چيزت نابود شده و تو محكومي كه بموني و ببيني و تحمل كني.حقيقتا كه چه امتحان سختي.

خدايا مي دونم كه حق ندارم بگم چرا؟
اما عمق اين مصيبت اونقدر زياد هستش كه زبون رو الكن فكر رو مختل و به راستي كمر رو خم مي كنه.

اخ كه وقتي فقط يك ثانيه خودم رو جاي اونها مي گذارم قلبم از جا كنده مي شه.

و حرف اخر اينكه خدايا توي اين لحظه غم الود فقط ازت مي خوام كه شدت اين درد و مصيبت رو براي باز ماندگان اين حادثه كمتر كني و ارزو مي كنم هيچ انساني اين تلخي رو حتي براي يك بار هم تجربه نكنه.



|

Monday, December 22, 2003

**مردم گفته هاي شما را فراموش مي كنند انها فقط به انچه مي كنيد توجه دارند

**اينكه در بيرون چه مي كنيد نشان مي دهد در درون كه هستيد.

**رابطه پشتكار با شخصيت انسان مثل رابطه كربن است با فولاد.



|

Thursday, December 18, 2003

سلام

مثلا مي خوام مطلب بنويسم اما اين مغزم انقدر مشوش و درگير هستش كه حتي نمي تونم درست فكر كنم. دنبال ارامشي هستم كه مدتيه گمش كردم. نمي دونم چطور مي شه دوباره به دستش بيارم فقط اينو ميدونم كه بد جوري دلم مي خواد يه تغييراتي در خودم ايجاد كنم به اين تغيير نياز دارم .
امروز يكي از دوستام نصيحتم ميكرد اينكه بايد انگيزه ها رو در خودم
تقويت كنم اينكه سعي كنم از خودم بيرون بيام و خيلي چيزاي ديگه….
راستش مي دونم كه درست مي گفت براي همين دارم به حرفهاش فكر ميكنم. اميد كه
اون نتيجه لازم رو بتونم به دست بيارم.




|

Friday, December 12, 2003

سلام

چقدر دلم گرفته چه عصر دلگيري دوست داشتم با كسي حرف بزنم اما ديدم اينجا بهتره و راحتتر .گاهي ادم نمي تونه حال خودش رو توصيف كنه و اصلا دليلي براي اون وضعيت پيدا نمي كنه يا اگه پيدا مي كنه نمي خواد باورش كنه.حالا من هم نمي دونم چي مي خوام به قول يكي از دوستام من كوهي از توقع هستم!!! شايد درست ميگه و اينم هيچ خوب نيست. بايد تمرين كنم بايد عوض بشم بايد بايد بايد... چه انتظارات زيادي از خودم دارم كه نمي دونم فرصتي براي انجامش هست يا نه. الان چه حس بدي دارم حسي كه قلبم رو فشار مي ده. كاش مي شد يه مدت تنها باشم يه جاي اروم كه هيچ كس نباشه ... خدايا هممون رو به راه راست هدايت كن.



|

Thursday, December 11, 2003

سلام

اي بابا شنبه داره از راه مي رسه اما گويا اين كبودي صورت من خيال رفع زحمت كردن نداره!!!
خوب چه ميشه كرد بايد باهاش مدارا كنم اما راستش توي اين فكرم كه سر كارم يه جوري از نگاههاي اين و اون فرار كنم!!!
واي حالا شرح تصادف رو بگو بايد بگم لطف كنيد همگي توي امفي تاتر جمع بشيد تا من فقط لازم باشه يك بار ماجرا رو تعريف كنم ! اخه ماشاالله يكي دوتا هم نيستن كه يه لشكر هستن !! .
مي دونم الان ممكنه بگين چه تنبلي ولي به خدا توي اين يك هفته از بس صحنه تصادف رو تعريف كردم دق كردم .
راستي اي كاش اين وحشت مسخره دست از سرم بر مي داشت. شايد خنده دار به نظر برسه ولي الان بعد از گذشت 8 روز از اون تصادف لعنتي از تصور تنها رفتن به خيابون همه وجودم از دلهره و اضطراب پر مي شه…
خوب اينم از اين .
مي خواستم بيشتر بنويسم اما امشب يه كم دلم گرفته باشه براي يه فرصت ديگه…



|

Monday, December 08, 2003

سلام

راستش دارم فكر مي كنم چقدر اين حرف درسته كه ميگن ادم تا وقتي يك چيزي رو داره قدرش رو

نمي دونه همين كه اونو از دست داد تازه اه از نهادش بلند مي شه كه اخ اي دل غافل چه خواب وبي

خبر بودم.

حالا در اين بين نعمت سلامتي از همه مهم تره. چيزي كه من الان به خاطر وضعيت فعلي و تصادفي كه

چند روز پيش داشتم با همه وجودم اهميتش رو حس مي كنم .

اين روزها فرصتي پيش اومده تا كمي بيشتر فكر كنم. هر چند گاهي زياده روي مي شه و اون صحنه

دلهره اور رو تداعي ميكنم با همه احتمالات ممكنه!!! و بيشتر مضطرب ميشم.

حالا كه صحبت به اينجا كشيد خوبه كه براي همه اونهايي كه بيمار هستن دعا كنيم كه خداوند

شفاي خير بهشون عطا كنه انشاالله.





|

Friday, December 05, 2003

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو گر ازين بي خبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت امدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم گفت ان چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو



|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?