<$BlogRSDUrl$>

Tuesday, April 27, 2004

*******
. هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ، مرواريد صيد نخواهد كرد






|

Sunday, April 25, 2004

********
.... دلم گرفته
حقيقتا كه عجب دنياي بي اعتباري داريم از اون
بي ثبات تر ، شخصيت و هويت بعضي از ادمهاي
اطرافمون هستش . اونقدر سريع تغيير موضع ميدن
اونقدر سريع رنگ عوض مي كنن كه تو تا ابد حيرون ميموني
تا ابد غرق در درياي سوالات بي پاسخت ، از احساس
قشنگ و بي الايشي كه بهشون داري متنفر ميشي
!!! ايا ارزش اون احساس پاك تو رو دارند؟؟؟
*************
يكي از دوستان مي گفت: اين رو بپذير كه هر كسي
ليا قت دوست داشتن رو نداره ، چنين ادمي گناهي
نداره بلكه اين ظرفيت وجوديش هستش كه مانع از
. اين ميشه كه قادر به درك مفهوم عشق واقعي باشه
************
نمي دانم شايد حق با تو باشد. شايد اين هم حقيقت تلخ
ديگريست همچون ساير حقايق تلخ تر از زهري كه روزگار
. به من مي چشاند











|

Friday, April 23, 2004

**********************************

راستش يكي از دوستان من كه هميشه برام عزيز بوده و هست مي گفت: بابا حوصله ما رو سر بردي، اخه چقدر شعر توي اين وبلاگ بيچاره مينويسي :) ، يعني تو دو كلمه حرف حساب نداري؟
چشم ، سعي مي كنم از اين به بعد مطالب ديگه هم بنويسم اما، قبلش به اون عزيزم و همه شما دوستاني كه لطف مي كنيد و به اينجا سر مي زنيد بايد بگم كه من خيلي از حرفهاي حساب و بي حساب ، خيلي از احساساتم رو در قالب همين اشعار بيان مي كنم، ضمن اينكه شعرهايي كه انتخاب مي كنم ، براي خودم ، دوست داشتني و پر مفهوم هستند، اميد كه براي شما هم اينطور باشه

*****************************************************************

چند روز پيش توي خيابون دوباره اون صحنه اي رو ديدم كه هميشه باعث ازارم هستش و قلبم رو پر از درد مي كنه ، ديدن بچه هاي كوچولو و معصومي كه تنها به جرم فقر و براي كسب در امد ناچيزي براي خانواده ، در سخت ترين شرايط، در سرما و گرما محكوم به كار هستند از تميز كردن شيشه ماشينها پشت چراغ قرمز گرفته تا فروختن ادامس ، واكس زدن كفش و………… چه حس تلخي رو ايجاد ميكنه
وقتي به چشمهاي نازشون نگاه كني ، حسرت يه زندگي با حداقل امكانات رفاهي
كه حق مسلم هر انساني هستش رو به وضوح مي توني ببيني
زماني رو كه بايد صرف درس خوندن و بازيهاي كودكانه خاص سن و سالشون بكنند
نا خواسته و مظلومانه صرف كار كردن مي شه
اين در حالي هستش كه درست در كنار اين قضيه كساني رو مي بيني كه از رفاه زياد به بد بختي مي افتند يا اينكه همه غمشون اينه كه با اين همه ثروت چه كنند!!!
خدايا، چرا اين همه اختلاف طبقاتي ؟ مقصر كيه؟ راه چاره چيه؟
يعني ممكنه يه روزي برسه كه تعادل برقرار بشه؟ يه روزي بياد كه فقر ريشه كن
شده باشه و تو ديگه توي هيچ چشمي حسرت نداشتن رو نبيني؟
مسلما اين مشكل يك شبه ايجاد نشده كه يك شبه هم حل بشه ، ضمن اينكه رفع اين مشكل نياز به يك كمك همگاني داره ، اين ميسر نيست مگر اينكه باورمون بشه كه: فقر اقتصادي ، فقر فرهنگي و فساد رو به دنبال داره و اينكه تا وقتي فقر حضور داره نبايد انتظار هيچ پيشرفتي رو داشته باشيم




|

Tuesday, April 20, 2004

**********************************
وقتي دل شيدايي مي رفت به بستان ها
بي خويشتنم كردي بوي گل و ريحان ها
گه جامه دريدي گل ، گه خنده زدي بلبل
تا ياد تو افتادم ، از ياد برفت انها

** اول ارديبهشت ماه
. ياد روز شيخ اجل سعدي شيرازي گرامي باد




|

Monday, April 12, 2004

********** كوچه **********
شاعر: فريدون مشيري

بي تو ، مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
! شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم ، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

اسمان، صاف و شب، ارام
بخت، خندان و زمان، رام
خوشه ماه فرو ريخته در اب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ

: يادم ايد تو به من گفتي
! از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين اب نظر كن
اب، ايينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
! باش فردا، كه دلت با دگران است
! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن

: با تو گفتم
حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم

: باز گفتم كه
تو صيادي و من اهوي دشتم
تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت
! مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد

يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، ان شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم
! نه كني ديگر از ان كوچه گذر هم
! بي تو ، اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم






|

Friday, April 09, 2004

من سكوتم ، تو ترانه
من يه فانوس ، تو زبانه
من نگاه مات و گنگم ، تو نگاهي عاشقانه
من يه زخمم ، تو يه مرهم
من به ندرت ، تو دمادم
من يه باغ گر گرفته ، تو مثل نزول شبنم
من و تو دو تا مسافر توي شهر قصه ها
من و تو ترانه خوان جاده هاي بي صدا
من و تو …

***************************

... من دختري بودم
... با قلبي نگران
...و دستهايي اكنده از عشق كمك به ديگران
... اكنون به خود مي نگرم
! دستهايم كجاييد…؟
...قلب خودم زير هزاران فشار
!... كمك را معنا مي كند



|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?