<$BlogRSDUrl$>

Friday, May 07, 2004


*** *** *** *** *** *** *** *** ***

** ستاره اي بدرخشيد و ما ه مجلس شد**
, ميلاد پر نور پيامبر اسلام ، حضرت محمد (ص) و دانشمند خاندان وحي
. امام صادق (ع) بر شما مبارك با د
***
با ديدن تصاويري كه تلويزيون از مسجد الحرام ، مدينه و مكه نشون
.مي داد باز همون احساس دلتنگي عجيب در من ايجاد شد
,يادم به 2 سال پيش و سفر خودم افتاد ، سفري كه مثل يه خواب بود
سفري كه ارزو دارم يك بار ديگه تكرار بشه ، سفري كه با همه سفرها
تفاوت داره و من به دليل خامي و بي تجربگي ، انچنان كه بايد و شايسته
. بود نتو نستم قدرش رو درك كنم
زماني كه لباس سفيد احرام رو پوشيده بودم و خا نمهاي كاروان با حالتي
, كه قابل توصيف نيست ، مهربا ن و مشتا ق ، با چشمهاي پر از اشك
صورت من رو مي بوسيدند و مي گفتند : عزيزم ، خوشا به سعادتت كه در
اين سن توفيق اين زيارت نصيبت شده ، رفتارشون برام عجيب بود ، اما
حالا ، حالا كه از اون شور و عشق الهي ، از اون فيض و بركت معنوي دور
هستم احساس اونها رو خوب درك مي كنم و دلم با ياد اوري اون لحظات روحاني
. از جا كنده ميشه
... اميد كه خداوند سعا دت اين سفر را شامل حال همه ما بفرمايد









|

Thursday, May 06, 2004

******** جادوي بي اثر ********

شاعر : ف. مشيري

! پر كن پياله را
! كاين اب اتشين ، ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها ، كه در پي هم مي شود تهي
!درياي اتش است كه ريزم به كام خويش ، گرداب مي ربايد و ابم نمي برد
من با سمند سر كش و جادويي شراب ، تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
... تا شهر ياد ها
ديگر شراب هم ، جز تا كنار بستر خوا بم نمي برد
!هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه الود دور دست ، پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
! انجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
!ان بي ستاره ام كه عتابم نمي برد
در راه زندگي ، با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
... با اين كه ناله مي كشم از دل كه : اب... اب
! ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
! پر كن پياله را






|

Wednesday, May 05, 2004

********* ********* ********* *********
عجب روزي بود امروز ، يك لحظه هم بيكار نشديم
اما در عين حال خيلي با مزه بود ، اخه از تهران
براي بازديد و ارزشيابي كارهاي دانشگاه اومده
بودند. جالب اينجا بود كه اين اقاي دكتر با وجود
سن كم از اون ادمهاي مسلط به امور و كاملا حرفه اي
بود كه از كوچكترين اشكال و خطايي به سادگي نمي گذشت
انچنان مدير گروههاي اموزشي رو سين جيم مي كرد كه
,همه راههاي فرار به روي بنده خداها بسته شده بود
اتاق منم كه شده بود محكمه عدالت :) ، از ادمهاي
,با هوش و كاردان خوشم مياد راستش مثل يك كاراگاه
با دقت تمام ، مو از ماست بيرون مي كشيد
بابا خداييش حق هم همين بود اخه تا كي بي نظمي ؟ تا
كي وظيفه نشناسي؟ تا كي مي خواهيم فريب مدركمون
رو بخوريم؟ كي مي خواهيم بفهميم كه در قبال كارمون
مسؤل هستيم؟
كاش يا كاري رو به عهده نمي گرفتيم و يا اگر اونو
پذيرفتيم ، تا اخر صادقانه و درست انجامش بديم
در كل امروز با همه خستگيهاش براي من يك تجربه جالب
بود.يه جورايي هم ياد روز محشر مي افتادي هر كسي
! . مي خواست خودشو بي تقصير جلوه بده
راستي، اقاي بازرس با نگاه به درختاي بيرون ، ياد بهار
نارنج هاي خوش عطر شيراز افتاده بود :) ، پرسيد : ديگه
تموم شده؟ گفتم بله ، 2-3 هفته اي ميشه كه تمام شده ( براي
( ((: !!!رسيدگي به وضع بهار نارنج يه كم دير اومديد







|

Monday, May 03, 2004

**********نايافته**********
شاعر : ف.مشيري

: گفتي كه
چو خورشيد ، زنم سوي تو پر
! چون ماه ، شبي مي كشم از پنجره سر
! اندوه ، كه خورشيد شدي ، تنگ غروب
!افسوس ، كه مهتاب شدي ، وقت سحر





|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?