<$BlogRSDUrl$>

Thursday, September 23, 2004

دل

من
پري كوچك غمگيني را مي شنا سم
كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد ارام ، ارام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحر گاه از يك بوسه به دنيا خواهد امد
فروغ فرخزاد




|

Saturday, September 18, 2004

حالا چرا

بيست و هفتم شهريور روز بزرگداشت استاد محمد حسين شهريار هستش
ياد و خاطره اين شاعر گرانمايه ايران زمين گرامي باد
************
يكي از زيباترين اشعار ايشون رو انتخاب كردم كه بيت
اول اون بدون شك در ذهن خيليها نقش بسته اما شنيدن و
خوندن متن كاملش يه لطف ديگه داره
************
امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي وفا ، حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب امدي
سنگدل ، اين زودتر مي خواستي ، حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن ، با ما چرا؟

اسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من ، نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود ، غوغا چرا؟

شهريارا ، بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي ، تنها چرا؟






|

Friday, September 17, 2004

سپيده عشق

**** **** **** ****
اسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه هاي مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوش تر از خوابست

خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر به روي دفتر خويش

اه... باور نمي كنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگه ان دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دلنشين باشد

بي گمان زان جهان رويايي
زهره بر من فكنده ديده عشق
مي نويسم به روي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده عشق

فروغ فرخزاد




|

Monday, September 13, 2004

* عيد نور *

***** ***** ***** ***** ***** ****** *****
بعثت ستاره پر فروغ هدايت ، بزرگ پيام اور توحيد، حضرت
محمد مصطفي (ص) ، بر همگان مبارك باد




|

Friday, September 10, 2004

نمي خواهم بميرم

******* ******* ******* *******
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
در زير كدامين اسمان ، روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي ره برد طوفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر ، اسمان كور است
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا ، اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از ان دنياي باقي دوست تر دارم
به دوشم گرچه بار غم توان فرساست
وجودم گرچه گردالود سختي هاست
نمي خواهم از اينجا دست بر دارم
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب و نازنين بسته است
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق ، با اين مهر
با اين ماه ، با اين خاك ، با اين اب... پيوسته است
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست
جهان بيمار و رنجور است
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي است
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردايي ، چه دنيايي
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است
نمي خواهم بميرم اي خدا
اي اسمان! اي شب
نمي خواهم ، نمي خواهم ، نمي خواهم
مگر زور است؟
فريدون مشيري





|

Sunday, September 05, 2004

حس غريب

من كيستم؟ كجايم؟
راه درست كدام است ؟
همچون روحي سر گردان ، بي قرار و نا ارام ، به دنبال چه مي گردم ؟
به دنبال عشقي گم شده ؟
به دنبال ارامشي از دست رفته ؟
به دنبال احساسي تازه بيدار شده ؟
و چه بيگانه ام با اين حس ... ، و چه غريبه ام با اين غوغاي درون
و من در اين هياهوي پر رمز و راز ، گم كرده راهي تنها مانده ام
خدايا ، مرا توان مبارزه و مقابله با اين حس عجيب نيست ، چون
پرنده اي بسته بال ، در دستانش اسيرم ... اميدي به رهايي ام نيست
خداوندا ، جز تو پناهي نمي بينم ... پس ، رويت را از من بر نگردان كه
در اين اشفته بازار به ياري ات سخت نيازمندم




|

Thursday, September 02, 2004

بازي روزگار

شايد ز سادگيست كين همه افسانه مراد باور نموده ايم
اخر كجاست اين همه گنج مراد و عشق ؟
ما را چه خوش به بازي شيرين روزگار ، دلگرم كرده اند




|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?