<$BlogRSDUrl$>

Sunday, January 09, 2005

زمان

چقدر روزها دارن سریع می گذرند... ، اونم درست زمانی که من نیاز دارم
این گذر کند تر از همیشه صورت بگیره ، وای که هیچ وقت تا این حد به
کش اومدن زمان احتیاج نداشتم!... این همه تصمیم گیری و فکرها و کارای
جورواجور یک طرف،این فرصت کوتاه هم یک طرف،برای همین هستش
که این طفلی دلم بیشتر سکوت اختیار می کنه، اخه می ترسه اگه شکایتی
کنه همون چند تا چیزی هم که براش مونده ازش بگیرم ، از هر چیز خوشش
اومد اونو براش ممنوع کردم اما اون همیشه صبورانه و معصومانه فقط زل
زده به چشمام و هیچی نگفته... ومن از اون روزی می ترسم که دیگه نتونه
...تحمل کنه




|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?